با تمومِ آنچه زیستم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴. ساعت 2:9

پسرم، گاهی در سکوتِ شب، وقتی صدای زندگی تا مرزِ خاموشی می‌رسه، مرگ آروم از کنارِ ما می‌گذره؛ نه به‌عنوان دشمن، بلکه به‌سانِ دوستی قدیمی که می‌خواد یادمون بیندازه: وقت کمه.
اگه روزی ترسی به دلت نشست از نبودن، نترس…
مرگ فقط ردپای زندگی‌ست در بُعدی دیگه، ادامه‌ی مسیر در جهتی نامریی. درکش، یعنی بوسیدنِ لحظه‌ای که در آنی. یعنی صبح‌ها رو با شوق بیدار‌شدن، و شب‌ها رو با شکرِ بودن به خواب رفتن.

سرو من، آدمی باید چنان زندگی کنه که وقتی مرگ اومد سراغش، نه غافلگیر شه، نه پشیمون؛ بلکه لبخند بزنه، چون تمومِ خودش رو زیسته. و تو، هروقت دلت از دردِ این جهان گرفت، به یاد بیار که همین دردا تو رو زنده نگه داشته‌؛ اونا نشونه‌اند، نه زنجیر. نشونه‌ی این‌که هنوز می‌تونی حس کنی، عاشق باشی، و از بودنِ خودت شگفت‌زده شی.

عزیزِ من.. من اینجا ایستادم، در میانه‌ی شب و روز، بین درد و شوق، چشمام پر از اشک شده اما لب‌هام هنوز لبخند دارن. می‌دونم مرگ همیشه نزدیکه، و همین نزدیکی‌ش منو به زندگی پیوند می‌ده.
هر لحظه که می‌گذره، ارزشش رو بیشتر حس می‌کنم، هر نفسی که می‌کشم، هر قطره اشکی که می‌ریزم، منو به خودم و به جهان متصل می‌کنه.
و من عاشق زندگی‌ام، حتی با تموم زخم‌ها، با تموم خستگی‌ها، چون می‌دونم که در آغوش مرگ، زندگیه که هدایتگرم می‌شه، و هر لحظه‌ش، هدیه‌ایه که نباید از دست بره.

و در آخر، می‌پذیرم که جهان همیشه مهربون نیست؛ گاهی سنگ می‌شه، گاهی سرد، گاهی اون‌قدر خسته‌ت می‌کنه که حتی نفستم به زحمت از سینه بیرون میاد. اما همین جهانِ سخت، گاهی یه نور کوچیکم بهت می‌ده؛ نوری که از پشت پرده‌ی غم عبور می‌کنه و درست همون‌جا روی قلبت می‌شینه که فکر می‌کردی دیگه چیزی نمی‌تونه پیداش کنه.

می‌دونم که روزی می‌رم…
اما تا اون روز،
می‌خوام اون‌قدر عمیق زندگی کنم
که مرگ وقتی به سراغم اومد،
فقط بگم:
«اومدی؟ من آماده‌م.. با تمومِ آنچه زیستم.»

و اون‌وقت آروم چشم می‌بندم،
با اندوهی لطیف در دل
و آرامشی روشن در روحم.
چون می‌دونم هر لحظه‌ای رو
صادقانه،
بی‌هراس،
و زنده زندگی کردم. ✨

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
نوشته های تازه