دوباره دستت رو بذار روی قلبم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 17:29

از صبح که بیدار شدم توی سکوت خونه دارم کتاب می‌خونم. دیشبم حین مطالعه خوابم برد. اما دیگه بی‌حوصله و دلگیر شدم گذاشتمش کنار. ذهنم در حال انفجاره.
توی اتاقم بودم که دیدم نور درخشان آفتاب از پنجره‌های هال، اریب تابیده و افتاده توی اتاقم روی کتابای کتابخونه‌م. چه چشم‌نواز بود.. اومدم توی هال نشستم. خورشید نم‌نم داره می‌ره و غروب می‌شه. از دیشب آش‌رشته و حلوا زعفرونی هست. واسه شام و گذاشتن کتری‌ برا افطار هم هنوز زوده.
از صبح بیدار شدم، یادم رفته چراغ هال رو روشن کنم. فضای خونه منو یاد عصرهای کودکی‌م می‌نْدازه وقتی مستأجر بودیم و نور اتاق‌ها کم.
خیلی سردتر شده انگار‌نه‌انگار شوفاژ روشنه. ممکنه برف بیاد. انگشتای پام یخ کرده. خیلی دلم گرفته. نه دلم می‌خواد خورشید غروب کنه، نه زمان جلو بره نه عقب، بایسته. توی توقف زمان، گیر بیفتم تک‌و‌تنها. خیلی مراقب قلبمم نگیره خیلی مراقب. نمی‌خوام مثل چند شب پیش شه که از دردش فکر نمی‌کردم به صبح برسم. خدا، دستت رو بذار رو قلبم.

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه