نیمه‌کاره‌های سرریزشده

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 2:43

چه زود ساعت دو شد. با وجود سردرد شدید، تا این وقت شب بیدار موندم که کارام رو تموم کنم و راضی‌م، خوب پیش رفت.
واسه افطار مهمون ناخونده اومد پیش‌مون. قبلش، برای پسرم حلوا درست کرده بودم و چای دم گذاشته بودم آماده بود. دلم می‌خواست پسرم این چند روز که روزه گرفته، سرِ افطار نون تازه باشه بربری داغ اما خب نشده.
تا مهمون از راه برسه، میز رو چیدم؛ نون‌پنیر، حلوا، کره و ارده، یه پیاله‌کوچیک آش رشته که از شب قبل مونده بود. خودم چیزی نخوردم فقط استکان‌تبریزی یادگار مادرم رو برداشتم واسه خودم چای ریختم.
دلم می‌خواست برای پسرم شربت زعفران درست کنم به‌ جبران تشنگی‌ش اما شکرمون کم بود.
لطف خدا رو ببین اتفاقی رفتم از کمد وسیله‌ای بردارم چشمم خورد به یه ساک کوچیک؛ یادم اومد توش شِکره. خاطرم نبود اینو داریم. چند وقت پیش که بچه‌ها مراسم داشتن، شکر اضاف اومده بود و مدیرش گفته بود اینو ببرین بعدا باهم حساب می‌کنیم اینجا نمی‌شه بمونه. حال می‌تونستم برا پسرم شربت بپزم. ممنونم خدا.
با خودم گفتم خب مهمون بعد از افطار می‌ره اما طفلک دوست داشت آرامش خونه‌م رو می‌خواست شامم بمونه. فکرشو نمی‌کردم و شام کم گذاشتم. نمی‌شدم اضاف کرد دیر می‌پخت. چند بار گفت شام حاضر نشده بخورم بعد برم؟ عجب عطری داره. گفتم نه هنوز خامه نپخته. غذا به‌زور به دو نفر می‌رسید چه برسه چهار نفر. نزدیکای یازده شام حاضر شد. واسه مهمونم غذا کشیدم خورد. نذاشتم کسی بفهمه غذا کمه. بقیه‌ی غذا رو که قد دو پیاله‌ی کوچیک می‌شد، گذاشتم برا سحری پسرم و همسرم.
حالا که خیلی گشنه‌م شده یادم اومد شام نخوردم با‌این‌که روزه‌م نمی‌گیرم امسال. این روزا چرا هی غذا کم میاد و مجبور می‌شم از غذای خودم بزنم؟ شاید به‌خاطر اینه این روزا دستم خالیه. همه دست‌مون خالیه.
جلد اولِ کتاب در جستجوی صبح رو، دیشب ساعت سه تموم کردم. فعلا نمی‌خوام کتاب تازه‌ای شروع کنم. فیلم‌ و سریال‌های توی گوشی‌م رو نگاه کنم تموم شه بعد. این روزا دلم نمی‌خواد کارای نیمه‌کاره باقی بذارم.

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه