بهقلمِ آسمان
چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 23:57
• صبح
دلم نمیخواست بیدار شم اما خب تهش که چی! کی اونهمه کار رو انجام میده. پا شدم رفتم صورتم رو بشورم دیدم برق نیست. برق چرا رفته؟! برگشتم تختم اما دوباره خوابم برد کم استراحت کرده بودم. دوباره که بیدار شدم برق اومده بود.
• ظهر
وقتی حوالی دو که خانوادهم برگشتن، تازه یادم اومد نه صبونه خوردم نه ناهار. هر روز که بیدار میشم اونقدر دغدغههای جورواجور تو ذهنمه که بعضی چیزای ساده رو فراموش میکنم.
حوصله نداشتم واسه خودم ناهار بپزم. تو یخچال یهکم برنج و یه پیالهی کوچیک خوراک لوبیاچیتی بود؛ برنج رو داغ کردم و لوبیام داغ کردم ریختم کنارش خوردم. اما سهچهار قاشق نخورده سیر شدم. دوباره مدتیه تا غذا میخورم وسطاش دیگه نمیتونم ادامه بدم میلم میره. چه صبونه چه ناهار و شام حتی چای. بهتره ازین بهبعد خیلی کمتر غذا بکشم که چیزی نَمونه.
• عصر
همسرم پیشازینکه بره، یهدونه بربری داغ گرفت آورد داد رفت. غافلگیر شدم خیلی خوشحال شدم؛ حال پسرم میتونست نون تازه افطار کنه. نتونستم براش سوپ یا آش درست کنم عوضش دیروز قد سه تا پیالهی کوچیک شلهزرد درست کردم. دم افطار سریع چای دم گذاشتم و میز رو برای پسرم چیدم، اذان که گفته شد بیدارش کردم افطار کنه، و خودم رفتم دنبال کارم.
• شب
امروز از لحاظ مالی به یه مشکلی برخورده بودیم که مونده بودیم چی کنیم. اما بهلطف خدا برنامهش منتفی شد و خیالمون راحت. امروز تلفنها و پیامهای مدام خستهم کرد که متاسفانه صبرم رو از دست دادم عصبانی شدم. خودم رو جریمه میکنم که دفعهی بعد حواسم باشه. از خودم ناراحتم که چرا اینقدر پر از خشم شدم. کاش آدما چنین لبریزمون نکنن و رعایت کنن.
امشب باز سهچهار بار میخواستم زمین بخورم. با خستگی کارکردن، چیزی بهتر ازینم نمیشه. حتی سحری که پخته بودم داشتم مرغپخته رو استخوناشو جدا میکردم که بریزم توی خورش، زیردستی از لبهی اجاق لیز خورد هم ریخت رو تیشرتم و پام و هم نقش زمین شد. خشماژدها شدم. گند زده شد به تیشرت و فرش. لنگان رفتم دم سینک تکههای مرغ رو شستم ریختم توی خورش، داشتم انگشتای پام رو با دستمال تمیز میکردم که همسرم تازه رسید. خندید گفت امروز چرا هی همهچی رو میریزی زمین؟ کلافه گفتم وقتی با خستگی کار میکنم اینطور میشه. ازش خواستم فرش رو تمیز کنه و رفتم تیشرتم رو عوض کردم که بندازم لباسشویی تا لک نشده.
امروز خیلی کم کتاب خوندم. اشکال نداره، روزای پیشش قد چند روز پشتهم خوندم. یهنفس بگیرم خوبه. دیشب ادامه سریال ارباب رازها رو دیدم. چه دنیای عجیبیه این سریال.