وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 22:28

تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد

سلامتِ همه آفاق در سلامتِ توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد

جمالِ صورت و معنی ز امنِ صحتِ توست
که ظاهرت دُژَم و باطنت نَژَند مباد

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سروِ سهی قامتِ بلند مباد

در آن بساط که حُسن تو جلوه آغازد
مجالِ طعنهٔ بدبین و بدپسند مباد

هر آن که رویِ چو ماهت به چشمِ بد بیند
بر آتشِ تو به جز جانِ او سپند مباد

شفا ز گفتهٔ شِکَّرفِشانِ حافظ جوی
که حاجتت به عِلاجِ گلاب و قند مباد


زود برگشتم خونه

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 11:10

صبح هنوز سیرنشده ‌از خواب، حاضر شدم خودم رو رسوندم. ساکت کنار ایستاده بودم که کسی کاری باهام نداشته باشه. ترجیح می‌دادم خودشون کاراشون رو پیش ببرن. اما یهو انگار یادشون افتاده باشه، فیلمبرداریِ کار رو سپردم دست من. خواستم شونه خالی کنم اما کس دیگه‌ای نبود هر کی یه گوشه‌ی کار رو گرفته بود. دلم می‌خواست زودتر تموم شه برگردم خونه.
و تا تموم شد، خداحافظی کردم اومدم.

جریمه‌ای دیگر

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 23:57

• صبح
دلم نمی‌خواست بیدار شم اما خب تهش که چی! کی اون‌همه کار رو انجام می‌ده. پا شدم رفتم صورتم رو بشورم دیدم برق نیست. برق چرا رفته؟! برگشتم تختم اما دوباره خوابم برد کم استراحت کرده بودم. دوباره که بیدار شدم برق اومده بود.

• ظهر
وقتی حوالی دو که خانواده‌م برگشتن، تازه یادم اومد نه صبونه خوردم نه ناهار. هر روز که بیدار می‌شم اون‌قدر دغدغه‌های جورواجور تو ذهنمه که بعضی چیزای ساده رو فراموش می‌کنم.
حوصله نداشتم واسه خودم ناهار بپزم. تو یخچال یه‌کم برنج‌ و یه پیاله‌ی کوچیک خوراک‌ لوبیا‌چیتی بود؛ برنج رو داغ کردم و لوبیام داغ کردم ریختم کنارش خوردم. اما سه‌چهار قاشق نخورده سیر شدم. دوباره مدتیه تا غذا می‌خورم وسطاش دیگه نمی‌تونم ادامه بدم میلم می‌ره. چه صبونه چه ناهار و شام حتی چای. بهتره ازین‌ به‌بعد خیلی کمتر غذا بکشم که چیزی نَمونه.

• عصر
همسرم پیش‌ازین‌که بره، یه‌دونه بربری داغ گرفت آورد داد رفت. غافلگیر شدم خیلی خوشحال شدم؛ حال پسرم می‌تونست نون تازه افطار کنه. نتونستم براش سوپ یا آش درست کنم عوضش دیروز قد سه تا پیاله‌ی کوچیک شله‌زرد درست کردم. دم افطار سریع چای دم گذاشتم و‌ میز رو برای پسرم چیدم، اذان که گفته شد بیدارش کردم افطار کنه، و خودم رفتم دنبال کارم.

• شب
امروز از لحاظ مالی به یه مشکلی برخورده بودیم که مونده بودیم چی کنیم. اما به‌لطف خدا برنامه‌ش منتفی شد و خیال‌مون راحت. امروز تلفن‌ها و پیام‌های مدام خسته‌م کرد که متاسفانه صبرم رو‌ از دست دادم عصبانی شدم. خودم رو جریمه می‌کنم که دفعه‌ی بعد حواسم باشه. از خودم ناراحتم که چرا این‌قدر پر از خشم شدم. کاش آدما چنین لبریزمون نکنن و رعایت کنن.
امشب باز سه‌چهار بار می‌خواستم زمین بخورم. با خستگی کارکردن، چیزی بهتر ازینم نمی‌شه. حتی سحری که پخته بودم داشتم مرغ‌پخته رو استخوناشو جدا می‌کردم که بریزم توی خورش، زیردستی از لبه‌ی اجاق لیز خورد هم ریخت رو تیشرتم و پام و هم نقش زمین شد. خشم‌اژدها شدم. گند زده شد به تیشرت و فرش. لنگان رفتم دم سینک تکه‌های مرغ رو شستم ریختم توی خورش، داشتم انگشتای پام رو با دستمال تمیز می‌کردم که همسرم تازه رسید. خندید گفت امروز چرا هی همه‌چی رو می‌ریزی زمین؟ کلافه گفتم وقتی با خستگی کار می‌کنم این‌طور می‌شه. ازش خواستم فرش رو تمیز کنه و رفتم تیشرتم رو عوض کردم که بندازم لباسشویی تا لک نشده.
امروز خیلی کم کتاب خوندم. اشکال نداره، روزای پیشش قد چند روز پشت‌هم خوندم. یه‌نفس بگیرم خوبه. دیشب ادامه سریال ارباب رازها رو دیدم. چه دنیای عجیبیه این سریال.

پنهانت می‌کنم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 15:33

«پنهانت می‌کنم پشتِ پرده‌ها
زیرِ پوست
در کلمه
در دهان

پدیدار می‌شوی در ندیدار‌ها...

دست بر دهانت می‌گذارم
و پنهانت می‌کنم در مرگ...
تابوت را می‌بندم
و تاریکیِ تو را
از تاریکیِ جهان جدا می‌کنم.»

دست‌های خاک

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴. ساعت 15:20

«پاییز در ایوان خانه نشسته است
و من به دست‌های خاک فکر می‌کنم
که حتا اگر تمام جنازه‌ها را بپوشاند
موهای تو چون گندم‌زاری
از لای انگشت‌هایش بیرون می‌زند.»

› کتابِ هیچ‌چیز مثل مرگ تازه نیست
› گروس عبدالملکیان › نشر چشمه › ص ۲۰

› با این شعر یاد مادرم افتادم..؛
پاییز و پر کشیدنش و گندم‌زار موهاش.. و خاک سرد.

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه