هستی و غایبی
بهقلمِ آسمان
پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:43

سر به دیواری تکیه دادهام
که جز انعکاس نجوای خود به سویم برنمیگردد.
بگذار بازوانِ مردانهات
پناهِ شانههای خستهام باشد
بگذار نگاه پرصلابت تو
دلگرمی ترسهای کوچک من باشد
بگذار بیپناه که میشوم
به سوی تو دستانم را دراز کنم اما
اما کو؟
پس کجایی؟
حتی نمیدانم به تو چه بگویم؟
نیستی..
هستی و غایبی..
بغضم را میشکنی..!
اما در چشمانت مینگرم
و دیگر بار بغض خود را فرو میدهم.