آمدم یک‌ دم مهمانِ دلِ خود باشم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:55

دارم شبانه‌هایم را با قیصر قدم می‌زنم. او می‌خواند و من گوش می‌کنم. شبانه‌هایی که با بالشی از دیوان قیصر زیر سرم و صفحۀ باز شدۀ «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد..» دیوان حافظ بر روی سینه‌ام به خواب می‌روم... دیشب قیصر برایم این بیت را زمزمه کرد: آمدم یک دم مهمانِ دلِ خود باشم.. ناگهان سوگ شد این سورِ شب عید چرا؟

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه