باز نشد برم بیرون
بهقلمِ آسمان
سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴. ساعت 23:58
خیلی احساس خستگی میکنم چنانکه انگار میخوام بیهوش شم. فکر کنم بهخاطر قلبم باشه. حتی یادم نمیاد چی باعث ناراحتیم شده که قلبم دوباره میزون نمیزنه. خیلی نفسم کم شده. عادت کردم.
ساکت توی تاریکی و خنکای اتاقم سر رو بالش گذاشتم خیلی آروم نفس میکشم تا بهتر شم. صبح قلبم اکسیژن کم آورده بود و بااینکه سرد بود پنجره رو مدتی باز گذاشتم تا اکسیژن بیشتری تو ریههام بکشم.
امشب میخواستم برم کفش بخرم. کفش زمستونی و گرم ندارم. اما بهخاطر سوز سرما و قلبم نتونستم برم. باید بیشتر استراحت کنم. و چهقدر کار مونده.