فقط ساعتها در خواب
بهقلمِ آسمان
چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴. ساعت 19:15
سعی کردم بخوابم اما نمیتونستم به اتاق خودم و تختم عادت داشتم. ازین پهلو به اون پهلو شدم، از گوشیم سریال گذاشتم دیدم، ارپاد زدم موسیقی گذاشتم، نمیشد. هم جام راحت نبود هم فضا سرد بود سردم شده بود هم خیلی درد داشتم تحمل چند درد همزمان کلافهم کرده بود.
از درد هی رفتم و اومدم. یه بار به پهلو لم دادم شونهم رو تکیه دادم به دیوار، نشسته کمی چرت زدم. نمیشد. دوباره از درد جابهجا شدم. دلم میخواست گریه کنم. جون گریه هم نداشتم. باز دراز کشیدم. دوباره نشستم آرنجم رو تکیهگاه کردم سرم رو گذاشتم رو دستم قدری خوابیدم. درد که کمتر شد، دوباره دراز کشیدم. تازه خوابم سنگین شده بود که صبح شده بود و از صدای پیرامونم هشیار شدم اما قدرت واکنش نداشتم فقط دلم میخواست ساعتها در خواب باشم که دردی حس نکنم.