هوای اتاقت ابری می‌شود

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه دهم آبان ۱۴۰۴. ساعت 16:25

فکر می‌کردم وقتی به تو فکر می‌کنم
هوای اتاقت ابری می‌شود،
دلتنگی از لباس‌هایت چکه می‌کند،
کنار پنجره می‌روی، غمگین می‌شوی،
دمِ غروب
چیزی را بهانه می‌کنی، از خانه می‌زنی بیرون،
و از اینجور حرف‌ها...

فکر کردن به تو
نانِ شبم شده است
و چون مُفتّشی روزمُزد
واژۀ «شب» را از زیرِ زبانِ ساعت بیرون می‌کشم
تا در تاریکی به تو فکر کنم

و آیا از سیاهیِ چشم‌هایم پیدا نیست،
که هیچ خاطره‌ای از آسمانِ روز ندارم؟
و آیا از سرخیِ چشم‌هایم پیدا نیست،
که سال‌ها از ساعتِ خوابم گذشته است؟

از من
درمقابل شب شفاعت کن؛
از من درمقابل دلتنگی،
از من درمقابل بی‌خبری،
از من درمقابل فکر کردن به اینکه حالا
درست در همین لحظه داری چه‌کار می‌کنی؟
از من
درمقابل فکر کردن شفاعت کن!
از من
که تمام شب‌هایی را
که قرص‌های خواب را از کار می‌اندازند
به نام کوچک می‌شناسم،
شفاعت کن
درمقابل هجومِ تقّ‌وتقِّ عصای عقربه‌ها
وقتی به آفتابِ اندوهناکِ فردا نزدیک می‌شوند
و هنوز خبری از پیام عاشقانه‌ای
که هر زنی پیش از خواب به آن نیاز دارد، نیست!

از من
درمقابل زندگی دفاع کن
وقتی بی‌رحمانه سخت می‌شود
و لازم است کسی حالم را بپرسد،
حرفم را بفهمد،
و بگوید: «من کنارت هستم،
دقیقاً همین من که کنارت نیستم،
کنارت هستم!»


تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه