با خدا بودم نه تو!

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:44

پسرم ظرف جانونی رو جلوش گذاشته بود و همون‌طور که کارتون می‌دید، تیکه‌تیکه نون لواش جدا می‌کرد و با اشتها می‌خورد.
کنارش نشستم و گفتم: پسرم اینقده نون خالی نخور الان شام حاضر می‌شه. گفت: آخه نونش خیلی خوشمزه‌ست! بعد سرش رو سمت آسمون کرد و گفت: خدایا ازت متشکریم که واسه ما نون خوشمزه درست کردی.
با لبخند گفتم: خب پس واسه تشکرم که شده بلند شو اسباب‌بازیاتو جمع کن ببر اتاقت. با لحن طلبکارانه‌ای گفت: از خدا تشکر کردم از تو که تشکر نکردم! :)

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه