از پروانهای که در باد گم شد
«بیهوده نیست
که ابرها در چشمانِ من
یقین میکنند
که آسمان جایِ
پرواز نیست
من چای را
از گرمای تابستان
حذف میکنم
مینوشم
به بالکن چوبیِ خانه میآیم
لَختی خیره به گلدانهای لادن
سپس هیچ و گم در پلههای خانه
که چوبی هستند
عطر گُلهای مریم دارند
انجام و سرانجامِ ما
لکهای دشوار
در خواب و خیال همسایه
دانستیم
که باید همسایه را دیدار کرد
همسایه را به بالکن چوبی
میخوانم
از خواب و خیال او میپرسم
همسایه فقط
از جزر و مدّ دریا
در خاموشیِ شاخههای گلهای ابریشم
و از پروانهای که در باد گم شد
سخن میگوید.
در غروب
همسایه را به بالکن چوبی
میخوانم
با بردباری و سخاوتمندی
به بالکن چوبی میآید
اما ساکت است
بر شانههای من سر را
میگذارد
فقط گریستن، گریستن
همسایه از کنار گلهای بنفشه
عبور میکند
و به خانه بازمیگردد.»
› عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود
› سرودۀ احمدرضا احمدی› نشر افکار › ص ۵۲