چقدر بی‌چراغ

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰. ساعت 10:33

«اگر اين رود بداند
که من چقدر بی‌چراغ
از چَم و خَمِ اين شبِ خسته گذشته‌‌ام
به خدا عصبانی می‌شود
می‌رود ماه را از آسمان می‌چيند.

اگر اين ماه بداند
که من چقدر بی‌آسمان و ستاره زيسته‌ام
يعنی زندگی کرده‌ام...،
اگر اين پرستو بداند
که من چقدر تو را دوست می‌دارم
به خدا زمين از رفتنِ اين‌همه دايره باز... باز می‌‌ماند!

چه دير آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من اين نيستم که بوده‌ام
او که من بود آن‌همه سال
رفته زير سايه‌ی آن بيدِ بی‌نشان مُرده است.»

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه