توقع بیجایی ازم دارند

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۱. ساعت 0:29

این‌همه اصرار آزاردهنده‌ست. من هنوز اون‌قدر خوب نشدم که بتونم فضای مهمونی‌ها رو تحمل کنم هنوز جای‌خالی مامان داغونم می‌کنه. حوصله‌ی گفتگوها، خنده‌ها، سرصداها، پذیرایی‌ها، تعارف‌ها حتی حوصله‌ی آدما و خودم رو ندارم.
خسته‌م می‌کنند؛ اونم چنین مهمونی‌هایی که از شلوغی و شیطنت، صدا به صدا نمی‌رسه. گفت "همه به‌خاطر تو میان. تو نباشی حالِ همه گرفته می‌شه" به‌خاطر من؟ من این «همه» رو نمی‌خوام! من این «تو» رو نمی‌خوام!
توقع بیجایی ازم دارند و پشیمون خواهند شد.
امشب خیلی سرده. تازه برگشتم خونه. تموم تنم درد می‌کنه. داروهام رو خوردم و توی تاریکی دراز کشیدم موسیقی گوش می‌دم. صدای زوزه‌ی شدید باد از لای پنجره میاد. نسیم چنان به‌صورتم می‌زنه، انگار درِ پله‌اضطراری بازه! این هوا بوی برفی رو با خود داره که فردا صبح بیدار شم می‌بینم تموم شهر رو سپید کرده..

🎶 خودمو دارم که › با صدایِ بابک جهانبخش

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه