بغض گلوگیر

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲. ساعت 11:37

این بی‌رحمی رو زودتر از اینا منتظرش بودم. وقتی مامان از دنیا رفت، نیاز داشتم حرفِ بی‌رحمانه‌ای بشنوم که آتیشم بزنه، که این بی‌رحمی کمک کنه دردِ زخم‌های قلبم رو کمتر حس کنم. هیچ تسکینی نبود.
اما حال، پی‌درپی دارم این لحنِ بی‌رحمانه رو می‌خونم و قلبم یخ می‌زنه و درعین‌حال به قلبم خنجر می‌خوره. و غمگین و مات یه‌نقطه خیره می‌شم.
شب‌هایی که قرص مسکن قوی می‌خورم، درد می‌ره اما تا صبح بی‌خواب می‌شم. بیدار که بودم وقتی صدای اذان شنیدم تازه متوجه شدم صبح شده. درد نداشتم اما سخت سرگیجه داشتم.
دیگه حوالی چهار، حس کردم از سرگیجه دارم پرت می‌شم حتی نمی‌تونستم لم بدم که دراز کشیدم و خوابم برد. و هنوز از خواب سیر نشده، نُه و نیم از صداهای روز بیدار شدم. از سرِ شب تا الان هنوز بغضی توی گلوم گیر کرده که نه به اشک می‌رسه نه پایین می‌ره.

🎶 Shabgard 🎶 Farzad Farzin 🎶

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه