خب نیاد خودم میرم :)

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲. ساعت 23:0

به پسرم گفتم:
- فردا کی میری مدرسه؟
- یازده به بعد
- پس باهم بریم :)
- واسه چی؟!
- بریم قدم بزنیم :)
- برو بابا! این سوسول‌بازیا چیه!
بلند خندیدم و تو دلم با لبخند گفتم تو کی این‌قدر بزرگ شدی؟ بچه‌زبل یادش رفته وقتی خیلی‌کوچیک بود، چه‌قدر باهم می‌رفتیم بیرون و قدم می‌زدیم شهر رو می‌گشتیم.

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه