اشک به چشمای مهربونت نیاد..

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲. ساعت 0:48

مادرِ من.. عزیز قلبم، کجا رفتی که این‌همه آدم از نبودنت، مهربونی رو فراموش کردند؟ تو ستون این خونه بودی، برکت این دل‌ها که باهات قرار می‌گرفتند.
نبودت، پریشونی و کلافگی براشون آورده. لبریز دلتنگی‌اند که همدیگه رو درک نمی‌کنند. مامان حق بده، بهشون خیلی داره سخت می‌گذره. کاش دست هم رو می‌گرفتند.
قشنگِ من، هر جا که هستی، از دیدن‌شون غمگین نشو.. اشک به چشمای مهربونت نیاد.. غصه نخور درست می‌شن. من؟ منم خوبم، تن خسته‌م رو آروم از ابتدای روز می‌کشونم به انتهای شب و ساکت ادامه می‌دم.

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه