چرا هیشکی حواسش نشد؟
بهقلمِ آسمان
پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۱. ساعت 23:40
این هوای ابری و برفی، فقط مزه میده بشینم تو اتاقم و در سکوت کتاب بخونم ساعتها کتاب بخونم. کنارش هم یه فنجون قهوه و سیب :)
چهقدر این فضایِ
نیمهتاریکِ ابری رو دوست دارم..
به فردا که نزدیکتر میشیم، اشکام بیاراده راه میگیرند روی گونه.. بیتابتر میشم و دلتنگتر از نبودِ مامان.. ♡. و خودم رو هی مشغول میکنم که یادم نیفته گریهم نگیره.. اما قلبم که درد میگیره نمیذاره.
روز مادر رو برای مادرشون جشن گرفته بودند. خیلی بهِم سخت گذشت.. خیلی. کاش رعایت حالم رو میکردند. بارها خواست گریهم بگیره. دلم میخواست از مهمونی میزدم بیرون برمیگشتم خونه.
هنوز بغض داره خفهم میکنه..