وسط مهمونی گریز زدم به اتاقم
صبح زود بیدار شدم هشت نشده بود. دیشب تقریبا بین خواب و بیداری بودم؛ میترسیدم همسرم سحری خواب بمونه. کمی حسرت این روزههایی رو میخورم که نمیتوانم بگیرم.
خوابآلود موهای آشفتهم رو بالا جمع کرده و بستم. کتری رو گذاشتم و گشتی تو خانه زدم. پدر و پسر هنوز خواب بودند. تعجب کردم ازین که هنوز همسرم سر کار نرفته حتما از مهمونی دیشب خسته بوده.
سفره صبونهی یه نفرهای پهن کردم و خودم رو تحویل گرفتم برای شروع یک روز خوب.
این هفته نوبت مهمونیدادنای منه و کلی کار برای انجام و حسابی خرید دارم. کاغذ و مدادی برداشتم کنارم گذاشتم درحالیکه که صبونه میخوردم، هرچی که لازم داشتم یادداشت میکردم تا بعد خرید کنم و کارامم فهرست کردم.
همسرم خداحافظی کرد و رفت. مثل عادت همیشه بعد صبونه ایمیل و وبم رو چک کردم. دارم فکر میکنم چهطور از پس پذیرایی اون همه نفرات بربیام که به قلبم فشار نیاد.
هفتهی پیش که شام دادم؛ بعد غذا همه گرم صحبت شدند، لحظهای گریز زدم به اتاق خوابم و رو تختم تو تاریکی دراز کشیدم. کسی نفهمید. اما چند دقه بعد خواهرم وارد اتاقم شد نگران گفت:
ـ چی شده؟! چرا دراز کشیدی خوابیدی؟ نکنه قلبت درد میکنه؟! خوبی؟
ـ نه چیزی نشده حالم خوبه فقط خسته شدم اومدم کمی استراحت کنم الان پا میشم.