رایحهی کاپوچینو رو میگیره جلو بینیم

دیشب کتاب گاوالدا رو فرصت کردم تموم کنم اما مثل کتابای دیگهش دوست نداشتم به جز بعضی سطراش. کتاب شکسپیر رو دست گرفتم.
از صبح که بیدار شدم، شونهم خیلی درد میکنه؛ به خاطر اینه که بد خوابیدم. اما با وجود درد آزاردهندهش، سعی کردم کارهام رو تموم کنم. تا صبونه حاضر کنم، کلاسآنلاین پسرم شروع شد. هنوز خواب بود جاش حاضر زدم و رفتم ناهار گذاشتم بپزه.
پسرم از صدای پیامای پشتِ همِ همکلاسیاش توی گروه، دست از خواب کشید. تا بیاد سفره صبونه رو چیدم. هر از گاهی شونهم رو ماساژ میدادم اما درد اذیت میکرد.
پسرم سرگرم کلاس شد و رفتم روبالشیها رو درآوردم ریختم توی لباسشویی بشوره. اتاقم رو جاروبرقی کشیدم. یهکم دراز کشیدم استراحت کردم.
پسرم بعد کلاس واسه خودش کاپوچینو درست کرد و آورد جلوی بینیم گرفت رایحهش رو حس کنم. دوتایی لبخند زدیم. دلم قهوه خواست اما ترجیح میدادم بهخاطر قلبم نخورم.
خواستم یهکم دیگه شکسپیر بخونم اما از درد شونه دراز کشیدم موسیقی گوش میدم. شخصیت هملت قدرتی داره که دلم میخواد بیشتر اون حرف بزنه تا دیگر شخصیتهای نمایشنامه.
امروز هی دلم واسه مامان پر میزنه. روبالشیها رو که درمیآوردم آه میکشیدم میگفتم: مامان.. مامان.. مامان آخه تو کجا رفتی! هی تو خونه راه میرم با مامان حرف میزنم یا برای عکسش که رو دیوار داره بهِم لبخند میزنه بوس میفرستم خندون قربونصدقهش میرم.