زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳. ساعت 23:52

یکی مرا با کتاب "زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند" آشنا کرد. دنبال این هستم که پیدایش کنم و بخوانمش. این روزها با‌این‌که آرامم دیگر نمی‌توانم مثل گذشته در اوقات‌فراغتم کتاب به دست بگیرم و بخوانم تا شروع می‌کنم بی‌حوصله رها می‌کنم.
وقتی می‌گویم آرامم به‌معنای پریشانی‌ام است. وقتی می‌گویم پریشانم و بی‌حوصله دلیل نمی‌شود که بگویی حالم بد است. اما باور کن این روزها که می‌گذرد انگار چیزی را گم کرده‌ام.
خودم را از این ماه رها کنم، بی‌خیال همه‌چیز ساک سفر می‌بندم و چندروزی می‌روم سفر. از الان دارم همه‌چیز را مرتب می‌کنم تا کسی مانع نشود. فرق نمی‌کند چند اسفند باشد، بوی بهار را که حس کنم، راهی می‌شوم.
بی‌تابم. وقتی اسم "زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند" را شنیدم، یک‌دفعه یاد فیلم خارجی "رقصنده با گرگ‌ها" افتادم که سال‌ها پیش دیدم اما چیزی زیادی از فیلم یادم نمانده دلم می‌خواست یک بار دیگر آن فیلم را ببینم.

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه