روشن و مصمم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱. ساعت 12:9

کتاب ولس رو تموم کردم. باید چند کتاب تخصصی که گرفتم رو توی برنامه‌ی مطالعه‌م بذارم و روشون تمرکز کنم. و در کنارش از امشب کتاب شینکای رو شروع می‌کنم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز کتابشم بخونم؛ مثل نولان و میازاکی استادِ خلق دنیایی خارق‌العاده‌ست.

گُم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۱. ساعت 2:0

آلوا گفت: «شما حداقل یک نفر را داشتید. من که پانزده سالِ تمام بهترین دوستم را گم کرده بودم.»
جواب نگاهم را نداد.

› کتابِ پایان تنهایی
› بندیکت ولس › نشر ققنوس › ص ۲۰۰

دستی سرد روی پیشانی داغ

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۱. ساعت 1:52

این بندش چه‌قدر آشنا بود برام؛ وقتی ژول جرات پیدا می‌کنه و از الکساندر درباره‌ی آلوا سوال می‌کنه، الکساندر می‌گه:
«ابتدا خیلی کم حرف می‌زد. معمولا در چنین مواقعی خودم را موظف می‌دانم گفتگو را به جریان بندازم، حتی احتمالا خودم را به نمایش بگذارم. ولی در حضور او، برای اولین‌بار، از سکوت لذت بردم. او مثل دست سردی بود روی پیشانی داغ.»

دودش میره تو ریه و رویاش رو می‌بینن :)

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱. ساعت 20:12

چه شیرین..، نوشته بود ژول و لیز و مارتی، کوچیک که بودند، رویاهاشون رو نقاشی‌می‌کردن، یه چیزی زیرش می‌نوشتن، بعدش آتیش می‌زدن و چه بامزه لیز می‌گفت حالا دودش وارد ریه‌ی مردم می‌شه و شب همین رویاهای ما رو می‌بینن :)

گالاردوی تلخِ دوست‌داشتنی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱. ساعت 19:45

عصر کمی ولس خوندم. وقتی کتاب ولس رو دستم می‌گیرم غرق می‌شم درش. جزو کتاباییه که بیشتر بندها و صفحاتش رو نشون گذاشتم از بس زیباست.
کتاب رو بستم کنار بالشم گذاشتم. تنها بودم و این سکوت رو دوست داشتم. هندزفری رو زدم گوشم و آهنگِ آخرین کوکب رو گذاشتم و زدم رو تکرار. بی‌این‌که بخوام از شنیدن ترانه‌ش عضلات چشمم منقبض شدند و درد، خفیف نزدیک شد.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشک سرازیر شد. درد لعنتی بیدار شد. از درد، چشام رو بستم و بی‌صدا گریه کردم. بالشم خیس اشک شد. مدت‌ها بود گریه نکرده بودم مدت‌ها. دیگه نتونستم درد رو تحمل کنم.. اشکام رو پاک کردم. پا شدم رفتم دم پنجره. هوا ابری بود. به مردم توی خیابون چشم دوختم. سرم گیج رفت.
رفتم سر یخچال؛ پریروز توی خرید، جایزه کوچیکی برا خودم خریده بودم یه بسته گالاردوی تلخِ دوست‌داشتنی. یه تکه گالاردو شکستم گذاشتم دهنم و طبق عادتم یه لیوان آب خنک بالاش سر کشیدم. کلافه‌ی درد، کمی توی خونه راه رفتم و دوباره برگشتم تختم چشم رو هم گذاشتم.

ریتم تند

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه ششم تیر ۱۴۰۱. ساعت 11:49

تپش قلب دارم. کمی دراز کشیدم به پهلو خوب شد اما دوباره پشت میز کار نشستم و مشغول کار شدم تپش قلبم برگشته. این حجم از فشار عصبی رو قلبم سنگینی می‌کنه. سعی می‌کنم آروم نفس بکشم بهتر شم. رگ‌های سرم تیر می‌کشه.
کتاب ولس رو آغاز کردم. قلم جذابی داره. با ترجمه‌ای درجه‌یک. از اون دست کتاب‌هاست که اگه مشغله نبود، یه نفس می‌خوندم. کتاب لینچ رو تموم کردم.

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
نوشته های تازه