بهقلمِ آسمان
دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱. ساعت 19:45
عصر کمی ولس خوندم. وقتی کتاب ولس رو دستم میگیرم غرق میشم درش. جزو کتاباییه که بیشتر بندها و صفحاتش رو نشون گذاشتم از بس زیباست.
کتاب رو بستم کنار بالشم گذاشتم. تنها بودم و این سکوت رو دوست داشتم. هندزفری رو زدم گوشم و آهنگِ آخرین کوکب رو گذاشتم و زدم رو تکرار. بیاینکه بخوام از شنیدن ترانهش عضلات چشمم منقبض شدند و درد، خفیف نزدیک شد.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشک سرازیر شد. درد لعنتی بیدار شد. از درد، چشام رو بستم و بیصدا گریه کردم. بالشم خیس اشک شد. مدتها بود گریه نکرده بودم مدتها. دیگه نتونستم درد رو تحمل کنم.. اشکام رو پاک کردم. پا شدم رفتم دم پنجره. هوا ابری بود. به مردم توی خیابون چشم دوختم. سرم گیج رفت.
رفتم سر یخچال؛ پریروز توی خرید، جایزه کوچیکی برا خودم خریده بودم یه بسته گالاردوی تلخِ دوستداشتنی. یه تکه گالاردو شکستم گذاشتم دهنم و طبق عادتم یه لیوان آب خنک بالاش سر کشیدم. کلافهی درد، کمی توی خونه راه رفتم و دوباره برگشتم تختم چشم رو هم گذاشتم.