تنهایی‌ت دلچسب‌تر می‌شه

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳. ساعت 23:59

بعضی‌چیزها را نمی‌شود کاری‌ش کرد دست خود فرد نیست. ازش خیلی دلخورم.. وقتی بازی روزگار؛ آدم‌های دور و برت را بیشتر به تو می‌شناساند و آن‌ها را بهتر می‌شناسی، خلوت و تنهایی خود را به جمع آن‌ها ترجیح می‌دهی. وقتی بهترین دوستان تو خانوادۀ تو؛ با یک اتفاق یک موقعیت ناخواسته به‌طرز غریبی چهره دیگر خود را نشان می‌دهند، دوست داری دور شوی ازین کرۀ خاکی.
با انگشتانم موهای بافته شده‌ام را به بازی گرفته‌ام گریه‌ام می‌گیرد بی‌صدا. تب دستانم با موهای خیسم خنک می‌شود. تند و تند اشک‌هایم را پاک می‌کنم. کوتاه نمی‌آیم بااین‌که خیلی خسته‌ام اما نمی‌گذارم! نمی‌گذارم نشان خواهم داد. به همه آن‌ها که طعنه می‌زنند خواهم فهماند که می‌توانم!! به خدا دلم گرفته ازین آدم‌های متظاهر. حتی اگر با سر بروم توی دیوار، کوتاه نمی‌آیم! بغض خفه‌ام کرده. خدا نگذار کم بیاورم.

یک روز پیش‌بینی‌نشده

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳. ساعت 12:17

شب وقتی خسته سر روی بالش می‌گذارم، انگار کوه کنده‌ام‌. به دقیقه نکشیده خوابم می‌برد. خواب به آدم خسته خیلی می‌چسبد. صبح هنوز خواب بودم که شنیدم یکی پشت‌سرهم زنگ می‌زند. خواب‌آلود نگاهی به ساعت انداختم نُه بود. باورم نمی‌شد خواب ماندم! سریع خودم را به در رساندم از چشمی نگاهی انداختم مهمان بود باز کرده و سریع رفتم لباس مناسبی بپوشم. این هم از یک روز پیش‌بینی‌نشده این مهمان که رفت یک ربع بعد تلفن زنگ زد جوابم دادم؛ باز یک مهمان دیگر برای شام.

تو در من نفس می‌کشی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳. ساعت 0:40

تو که باشی
ته‌لهجۀ عشق به صدایم برمی‌گردد
دیوان حافظ به دست می‌گیرم و
غزل‌غزل صدای سخن عشق سر می‌دهم.

تو که باشی
سینه سپر می‌کنم در برابرِ طوفان روزگار
آنگاه یک‌تنه
با سری نترس تا تهِ دنیا خواهم رفت.

تو که باشی
نیاز نیست سر از موسیقی درآورم
نی حزین که بر لب گیرم
تمام پرندگان جهان دور سرم چرخ خواهند زد.

تو که باشی
قلبم پلی می‌بندد
از رنگین‌کمان شادی بر پهنای آسمان.

تو که باشی..
تو هستی!
تا من هستم تو در من نفس می‌کشی.

این بغض مدام

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:52

«چهل و سه شبانه روز بغضِ مدام، شعر نیست!
فردا می‌شود چهل و چهار
چهل و پنج

این بغضِ مدام
اغراق هم نیست!
و تو تا پیش از برگشتنت
هر روزی که چشمت به این شعر افتاد...
گفتم "شعر" ؟!
هر روزی که چشمت به این حقیقت افتاد
به این روزها اضافه کن
مثلا بخوان پنجاه و یک...
پنجاه و دو...

مثلا شب تولدم بخوان:
شصت و هشت روز تمام
به وقتِ گریه، گریه
به وقتِ عادی، بغضِ مدام
به وقتِ بیداری، سیر و سرکه و دل دل
به وقتِ خواب، هزارباره پریدن

به خدا این‌ها شعر نیست
این‌ها حتی درد هم نیست
تنِ دنیا
از دردهای کاری‌تری پاره‌پاره است
این‌ها
فقط حقیقت دارند
همین.»

محکم خواهم ایستاد

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 12:42

آن‌قدر خسته‌ام که دلم می‌خواهد سرم را روی میز بگذارم و دیگر بیدار نشوم.. اما نمی‌خواهم کم بیاورم می‌خواهم تا آخرین توانم مبارزه کنم. اجازه نمی‌دهم نه نمی‌گذارم.
حتی اگر هم ضعیف شوم و از پا بیافتم اجازه نمی‌دهم. به او نشان خواهم داد که اشتباه می‌کند. باز هم با دل شکسته ادامه خواهم داد و خواهم جنگید.
دلم می‌خواهد پنجره‌ی اتاقم را باز کنم، سرمای هوا را با تمام وجود توی ریه‌هایم بکشم. دنیا به تو نشان خواهم داد که چه‌طور محکم خواهم ایستاد.

دلتنگی مادرانه

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 12:29

خوابم نمی‌برد. یک‌دفعه دلم خیلی برای پسرم تنگ شد.. خیلی زیاد.. دلم می‌خواست الان کنارم بود بعد محکم در آغوشم می‌کشیدم و سرش را نوازش می‌کردم. بی‌صدا به بالش کنارم چنگ زدم و بغضم را فرو دادم.. از اشک گونه‌هایم گرم شد.

مسواک فرزندت یادت نره!

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 12:11

پدر و مادر عزیز؛ این حقیر به‌عنوان یک مادر جوان خواهش می‌کنم به مسواک‌زدن فرزند کوچک خود بیشتر اهمیت دهید.
بچه‌ها از دوران خردسالی باید به مسواک‌زدن عادت کنند و انس بگیرند. پدر و مادر عزیز، شما در داشتن دندان سالم کودک خود در بزرگسالی سهم مهمی دارید. اگر به خوردن بی‌رویه شیرینی و شکلات فرزند کوچک خود توجه نکنید اگر به بازی‌کردن کودکان با دندان لق و شیری توجه نکرده، رفتار درست را تذکر ندهید در آینده حسرت می‌خورید که چرا اهمیت مسواک و مراقبت دندان را به او یاد ندادم.
برای‌این‌که فرزندان کوچک ما شوق مسواک‌کردن پیدا کنند، با همدیگر با پدر یا مادر با کمی شوخی و بازی او را تشویق به مسواک‌زدن کنید. این‌طوری خودت هم مقید می‌شوی هر شب مسواک بزنی. ✨

مرا محک مزن

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 2:13

زیباییِ دنیای من
به شراره‌های پرشکوهِ مهرِ توست
به این دوست‌داشتن‌های از عمق دل
به ضیافت بغض و اشک در دلتنگی شبانه.
مرا محک مزن!
من عشق را هر جا که باشد می‌شناسم.

به‌قول قیصر عزیز:
«هر کس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم..‌»

دردواره‌ها ۳

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:59

«چشم‌های من
این جزیره‌ها که در تصرف غم است
این جزیره‌ها که از چهار سو محاصره است
در هوای گریه‌های نم‌نم است
گرچه گریه‌های گاه‌گاه من
آب می‌دهد درخت درد را
برقِ آه بی‌گناه من
ذوب می‌کند
سد صخره‌های سخت درد را
فکر می‌کنم
عاقبت هجوم ناگهانِ عشق
فتح می‌کند
پایتخت درد را.»

› مجموعه‌کامل اشعار قیصر امین‌پور. صفحۀ ۲۴۷

دردواره‌ها ۲

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:48

«در میان آفتاب و دل
مرز مشترک کجاست؟
چشم‌های من
میزبان نقشه‌هاست:
نقشه‌ها و مرزهای روبه‌رو
مرزهای درد، آرزو
مرزهای مبهم خیال
مرزهای ممکن و محال
نقشه‌های فاصله
مرزهای خاکی و غریب
بین آفتاب و دل کشیده‌اند
مرزهای شرقی دلم کجاست؟
چشم‌های من
میزبان نقشه‌هاست
کوه‌ها
روی نقشه سر به اوج می‌زنند
رودها
روی نقشه سر به موج می‌زنند
مرزهای بین آفتاب و دل
ناگهان خراب می‌شوند.»

› مجموعه‌کامل اشعار قیصر امین‌پور. صفحۀ ۲۴۵

دردواره‌ها ۱

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:21

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشتۀ سخن» درآورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنۀ شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوانِ بودنم
لحظه های سادۀ سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خستۀ غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنۀ لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشتِ ناگزیرِ خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچۀ دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازۀ مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

› مجموعه‌کامل اشعار قیصر امین‌پور. صفحۀ ۲۴۱

جمیله نوشتۀ چنگیز آیتماتف

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳. ساعت 20:54

جمیله پیش دوید و گفت:
ـ شوخی ما را به دل مگیر!... جوال را بگذار زمین. کمک می‌کنیم و می‌بریم تا انبار بالا.
دانیار با خشم گفت:
ـ برو کنار!
و پایش را روی پلۀ اول نردبان گذاشت و بالا رفت. جمیله به من اشاره‌ای کرد و گفت: می‌بینی؟ دارد بالا می‌رود. خیال می‌کردیم پای نردبان می‌ماند و با عجز و التماس از ما کمک می‌خواهد!
جمیله ظاهرا می‌خندید. اما درواقع می‌ترسید که مبادا دانیار زیر این بار سنگین در بماند، و از پای آسیب‌دیده‌اش روی یک پله بلغزد و نتواند تعادل خود را حفظ کند و پایین بیفتد. به‌خصوص که می‌دید هر چه دانیار بالاتر می‌رود کارش سخت‌تر می‌شود، و پای زخم‌دیدۀ خود را به‌زحمت حرکت می‌دهد.

› کتابِ جمیله › نوشتۀ چنگیز آیتماتف
› ترجمۀ دکتر محمد مجلسی › ۸۸ صفحه › نشر دنیای‌ نو

شبیه حس یک قایق شدم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳. ساعت 3:13

شدم مانند رود از بارشی جریان که می‌گیرد
که من بد جور دلتنگ توام باران که می‌گیرد

دلم تنگ است می‌دانی پناهم شانه‌های توست
کمی اشک است درمانش دل انسان که می‌گیرد

من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم
شبیه حس دیدارم ولی پایان که می‌گیرد

غروبی تلخ و دلگیرم غروب دشت تنهایی
دل دشتم من از نی ناله‌ی چوپان که می‌گیرد

چه بی‌راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم
شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می‌گیرد

چقدر از خاطراتت ناگزیرم نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم تهران که می‌گیرد

تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل می‌شود کارم دلم آسان که می‌گیرد

سپردم به فراموشی به‌سختی خاطراتت را
ولی باران که می‌گیرد... ولی باران که می‌گیرد

یک یک به ستارگان قسم برگردید

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:59

«گفتم به آسمان قسم برگردید
یک یک به ستارگان قسم برگردید

دیگر به چه چیزتان قسم باید داد
آقا سر جدتان قسم برگردید»

هستی و غایبی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:43

سر به دیواری تکیه داده‌ام
که جز انعکاس نجوای خود به سویم برنمی‌گردد.

بگذار بازوانِ مردانه‌ات
پناهِ شانه‌های خسته‌ام باشد
بگذار نگاه پرصلابت تو
دلگرمی ترس‌های کوچک من باشد
بگذار بی‌پناه که می‌شوم
به سوی تو دستانم را دراز کنم اما

اما کو؟
پس کجایی؟
حتی نمی‌دانم به تو چه بگویم؟

نیستی..
هستی و غایبی..
بغضم را می‌شکنی..!

اما در چشمانت می‌نگرم
و دیگر بار بغض خود را فرو می‌دهم.

مرد زندگی! زن زندگی!

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:32

همیشه خوب‌بودنِ مردِ زندگی به‌معنای خوشبخت‌بودن نیست و متقابلا خوب‌بودنِ زنِ زندگی. و همیشه خوشبخت‌نبودن به‌معنای این نیست که شاکر لحظه‌های خوب زندگی‌ات نباشی. حس‌کردن خوشبختی در زندگی یعنی لذت‌بردن از لحظات خوب و شیرین زندگی در کنار سختی‌ها.
مرد زندگی! زن زندگی! نگذارید در پستی‌ بلندی روزگار از هم غافل شوید. مرد زندگی؛ همسرت به دلگرمی تو احتیاج دارد در کنارش باش. زن زندگی؛ بگذار همسرت با برگشت از دنیای خستگی‌ها در کنار تو به آرامش برسد. برای همه شما آرزوی خوشبختی می‌کنم. تا هستید به زندگی لبخند بزنید.

از دل سلامت می‌کنم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 18:42

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می‌زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می‌کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می‌زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می‌کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می‌کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می‌کنم

من آینه دل را ز تو این‌جا صقالی می‌دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می‌کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می‌کنم

ای دل نه اندر ماجرا می‌گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می‌کنم

ای چاره در من چاره‌گر حیران شو و نظاره‌گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می‌کنم

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می‌شوی یک لحظه خامت می‌کنم

گر سال‌ها ره می‌روی چون مهره‌ای در دست من
چیزی که رامش می‌کنی زان چیز رامت می‌کنم

ای شه حسام‌الدین حسن می‌گوی با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت می‌کنم

کتاب رویای من

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:33

در جاذبۀ دو برابر، فشاری روی قفسۀ سینه‌ام حس کردم و در جاذبۀ سه برابر، عرق کرده بودم و چراغ چشمک‌زن روشن شد... در جاذبۀ پنج برابر، دهانم خشک شده و تنفس مشکل بود و وقتی به جاذبۀ شش برابر رسیدم فشار بسیار زیادی را تحمل می‌کردم. احساس می‌کردم اجزاء صورتم در حال جداشدن هستند. در جاذبۀ هفت‌برابر سعی کردم آب دهانم را فرو دهم، ولی زبانم مثل یک تکه چوب بی‌حس بود. چراغ روشن شد و من تکمه را فشار دادم. جاذبه هشت‌برابر شد. به‌شدت عرق کرده بودم، اشک‌هایم بی‌اختیار می‌ریخت و فقط می‌توانستم نفس‌های کوتاه بکشم. قفسۀ سینه‌ام در حال متلاشی‌شدن بود و دهانم را گویی پر از ماسه کرده بودند...
هوا را به‌زحمت به داخل و خارج ریه‌های تحت فشارم می‌فرستادم و در گوشی شنیدم: «ده ثانیۀ دیگر». مانند این بود که زندگی دوباره به من داده بودند. شروع به شمارش ثانیه‌ها کردم. و بعد چرخش دستگاه رو به پایین رفت. جاذبۀ هفت‌برابر، شش‌برابر... و می‌توانستم نفس بکشم. پنج‌برابر... همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گشت. چهار برابر.. و بالاخره سانتریفیوژ متوقف شد...
صدای شمارش معکوس به زبان روسی در گوشی پیچید.
ـ نه... هشت... هفت...
واقعا در حال رفتن بودیم! خدایا متشکرم. از اینکه تا رسیدن به این مرحله به من کمک کردی از تو متشکرم. احساس کردم دختر کوچک درونم می‌خندد و قلبم از خوشحالی در حال انفجار است.
ـ شش... پنج... چهار...
ـ واقعا در حال رفتن به فضا هستم...
ـ سه... دو...
ـ حمید، دوستت دارم.
ـ یک...
وای. ابتدا موجی عظیم از انرژی و بعد...

› کتابِ رویای من.
انوشه: دختر ایرانی و پیشگام فضا
› انوشه انصاری. هومر هیکام › نشر شادان

› پی‌نوشت:
زمانی‌که در دوران نوجوانی کتاب‌های علمی‌تخیلی کلارک و آسیموف و ژول‌ورن و مشابه اون رو می‌خوندم فضا اون‌قدر برام ملموس نبود اما وقتی کتابی رو می‌خوندم که زندگی یک زن ایرانی بود فضا رفته بود، درک فضا برام خیلی ملموس‌تر بود. گویی وقتی انوشه تعریف می‌کرد کاملا می‌دیدم.

جارو برقیِ ماستی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:2

مشغول انجام کارهایم بودم که صدای جارو برقی بلند شد. پسرم را صدا کردم. از لای در یواش سرش را جلو آورد و گفت: چیه..؟
ـ داری چیکار می‌کنی؟!
ـ هیچی!
ـ پس چرا جارو برقی رو روشن کردی؟ باز چی ریختی زمین داری جارو می‌کشی؟
ـ هیچی! هیچی!!
چه شیرین که بچه‌ها فکر می‌کنند با هیچی‌گفتن مادرشان سر از کارشان درنمی‌آورد. به پذیرایی رفتم. یک نگاه به فرش! یک نگاه به جارو برقی! چه‌قدر ماست روی فرش ریخته بود و نصفش را با جارو برقی جمع کرده بود!
گفتم: چرا این‌طوری کردی؟! مگه ماست رو با جارو برقی پاک می‌کنند؟؟
چشم‌غره‌ای رفتم و گفتم: سریع اسبا‌ب‌بازیاتو ببر تو اتاقت!
خدای من.. شانس آوردم جارو برقی نسوخت :/

با خدا بودم نه تو!

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:44

پسرم ظرف جانونی رو جلوش گذاشته بود و همون‌طور که کارتون می‌دید، تیکه‌تیکه نون لواش جدا می‌کرد و با اشتها می‌خورد.
کنارش نشستم و گفتم: پسرم اینقده نون خالی نخور الان شام حاضر می‌شه. گفت: آخه نونش خیلی خوشمزه‌ست! بعد سرش رو سمت آسمون کرد و گفت: خدایا ازت متشکریم که واسه ما نون خوشمزه درست کردی.
با لبخند گفتم: خب پس واسه تشکرم که شده بلند شو اسباب‌بازیاتو جمع کن ببر اتاقت. با لحن طلبکارانه‌ای گفت: از خدا تشکر کردم از تو که تشکر نکردم! :)

از گور همین شعرهاست

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳. ساعت 11:20

«خنده‌های تو
دل‌ضربه‌های فراموش‌شدۀ من است
مجبور نیستی بخندی
مجبور نیستی دلم را
هر بار از جا بکنی
بی‌زحمت نخند
لبخند هم نزن!

خنده‌های تو بذر شعر است
تو که شعرهای گره‌خورده به مرا نمی‌بینی
نمی‌خوانی
نمی‌دانی
لبخندهایت را توی دامنم می‌ریزی که چه!؟

خنده‌هایت را بردار و
شما را به‌ خیر و
ما را به سلامت!
هر چه آتش است
از گور همین شعرهاست
من نمی‌خواهم از نو شاعر شوم!»

بهانۀ برفی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 11:33

«تو اگر باز کنی پنجره‌ای سوی دلت
می‌توان گفت که من چلچلۀ باغِ تو ام..

مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف
سخت.. محتاج به گرمای تو ام...»

آره! لیز خوردن روی برف بهانه‌ای‌ست
تا دست‌هایی رو که دوست داری محکم‌تر بفشاری.

اولین برف امسال

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 10:4

همیشه از تغییر صدای حرکت ماشین‌ها توی بزرگراه می‌فهمم آسمون داره می‌باره. امروز اول‌صبح بین خواب و بیداری بودم که حواسم شد. بی‌این‌که چشمامو باز کنم خواب‌آلود گوشمو تیز کردم به صدای بزرگراه؛ داشت می‌بارید. بیدار شدم و سمت پنجره رفتم، صحنه‌ی فوق‌العاده زیبایی بود. چه برفی میومد..! حس خوبی دارم از بارش اولین برف زمستون امسال. به امید بارش برف پربرکت.

نزدیک‌تر بیا

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 19:52

قول می‌دهم
این غربتِ غمین به تو سرایت نکند
پس
نزدیک‌تر بیا
سرت را بگذار روی سینه‌ام
می‌خواهم
کوبش‌های بی‌قرار قلبم
با عطر نفس‌های تو آرام گیرد.

قدرت اسطوره

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 10:50

«اسطوره‌ها سرنخ‌هایی برای امکانات معنوی زندگی بشرند. هنگامی‌که یک انسان به الگویی برای زندگی دیگران تبدیل می‌شود، به عرصۀ اسطوره‌ای‌شدن حرکت کرده است.»

› کتابِ قدرت اسطوره
› جوزف کمبل › ترجمۀ عباس مخبر › نشر مرکز

بازیِ کابوس‌ها

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 1:0

حجمِ سنگینِ خستگی بر پلک‌هایم نشسته
آیا کسی آنجاست؟
که هستی؟

صدا نزدیک‌تر می‌شود..

چه کسی بود مرا صدا زد؟!
آی..! با تو هستم!

به‌ناگاه پلک می‌گشایم
نگاهم در تاریکیِ اتاق می‌گردد
جز طنینِ نفسِ ترس شنیده نمی‌شود..

دوباره حجمِ سنگینِ پلک‌ها
نجوا پاورچین نزدیک شده به‌سمت تاریکی می‌پیچد
دیگر حتی پلک‌ها نیز
ازین بازیِ موش و گربۀ کابوس‌ها،
مات و سرد بین خواب و بیداری محصور شده..!
حتی آسمان هم
در این سکوتِ تلخ تمایلی به باران ندارد.

تپه جاویدی و راز اشلو

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 18:20

قمقمۀ آب ابتدا بین زخمی‌ها تقسیم شد.
گفتم: علی، هوشیار خیلی تشنه بود، بریم مقداری آب بهش بدیم!
به‌سمت سنگر نگهبانی کوچک و روباز رفتیم. داخل که شدیم، هوشیار، نشسته توی خود جمع
شده بود.
ـ از خستگی خوابش برده!
ـ بیدارش کن، آب بخوره!
دست روی شانه‌اش گذاشتم و صدایش زدم، به پهلو افتاد.
سید خم شد روی بدن هوشیار، با صدایی که غم توی آن موج می‌زد، گفت:
خوش به حالش! حتما الان توی بهشت سیرابش کردن.
ـ چی شده مگه؟!
ـ با سیمینوف زدن توی قلبش!

› کتابِ تپه جاویدی و راز اشلو
› نوشتۀ اکبر صحرایی › نشر ملک‌اعظم. ۵۲۹ ص.

تو حالم را تفسیر کن!

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 11:30

همه‌چیز..
همه‌کس..
هر آنچه تصور کنی مرا به یاد تو می‌آورد.

از خاطرت می‌گریزم
اما دیگر بار
در کُنج دلم اسیرم می‌کنی.

من از اوج دلتنگی برای تو،
سر از کار دلم درنمی‌آورم
تو آسمانِ دلم را تفسیر کن..!

دچار یعنی عاشق

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 2:59

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئۀ تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
ـ قشنگ یعنی تعبیرِ عاشقانۀ اَشکال
و عشق، تنها عشق
تو را به گرمیِ یک سیب می‌کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده‌ شدن.
ـ و نوشداروی اندوه؟
ـ صدای خالصِ اکسیر می‌دهد این نوش.

و حال، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می‌خوردند.

ـ چرا دلت گرفته، مثل آنکه تنهایی.
ـ چقدر هم تنها!
ـ خیال می‌کنم
دچارِ آن رگِ پنهانِ رنگ‌ها هستی.
ـ دچار یعنی
ـ عاشق.
ـ و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهیِ کوچک، دچارِ آبیِ دریای بیکران باشد.
ـ چه فکرِ نازک غمناکی!

ای عشق به شوقِ تو گذر می‌کنم از خویش

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 2:24

هر چند که دلتنگ‌تر از تُنگِ بلورم
با کوهِ غمت سنگ‌تر از سنگِ صبورم

اندوهِ من انبوه‌تر از دامنِ الوند
بشکوه‌تر از کوهِ دماوندِ غرورم

یک عمر پریشانیِ دل بسته به مویی است
تنها سرِ مویی ز سرِ موی تو دورم

ای عشق به شوقِ تو گذر می‌کنم از خویش
تو قافِ قرارِ من و من عینِ عبورم

بگذار به بالای بلندِ تو ببالم
کز تیرۀ نیلوفرم و تشنۀ نورم

دور می‌بینمت

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 19:40

به حرف آسمانِ دلم گوش بسپار.
کسی به‌راستی
تو را از عمقِ دل دوست داشته باشد،
در اوجِ مشکلات و مشغله،
در پهنای کدورت‌ها و آسمانِ ابریِ گرفته،
نه خود می‌تواند برود
نه می‌گذارد که تو بروی
حتی اگر هوایِ حوصله ابری باشد
حتی اگر درد او را به زانو درآورده باشد..

آهای.. نازنین دور می‌بینمت!
قدری تحملم کن..
به‌قول سهراب در دستِ تعمیرم.

ساقی بیا که هاتف غیبم مژده داد!  

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:38

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر
در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

سایه‌وار رد می‌شوم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:36

چرا مرا در مشغله‌هایت گم کرده‌ای؟ تنهایم می‌گذاری اما تنهایت نخواهم گذاشت حتی بی‌حضور. وقتی با من حرف نمی‌زنی، دیگر چه‌طور می‌توانم با تو حرف بزنم و از خود بگویم؟! خسته برو خسته برگرد حواست نیست که دارم برایت محو می‌شوم. مزاحم تو و مشغله‌هایت نمی شوم. آسوده باش مثل خودت سایه‌وار رد می‌شوم..

گفتی که به دل‌شکستگان نزدیکم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:34

دردا که در این سوز و گدازم کس نیست
همراه در این راهِ درازم کس نیست

در قعرِ دلم جواهرِ راز بسی ست
اما چه کنم، محرمِ رازم کس نیست

ما دل به غم تو بسته داریم، ای دوست
درد تو به جان خسته داریم، ای دوست

گفتی که به دل‌شکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

› رباعیات شیخ ابوسعید ابوالخیر › نشر عابد

تبِ روی برف‌ها

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:33

چرا تو نبودی..؟
که دستانت را محکم در دستم بگیرم
تا این‌گونه بر خود نلرزم..
صورتم از تب می‌سوزد
دلم‌ می‌خواهد
گونه‌ام را روی برف‌ها بگذارم
می‌خواهم در سکوت به دوردست‌ها خیره شوم
آنجا که هیچ‌کس نیست..

چه سال‌ها که خزیدم به کنجِ تنهایی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:31

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم
به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم

چو مُردم از تن و جان وارهاندم از زندان
به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم

به مرگ زنده‌شدن هم حکایتی است عجیب
اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم

در آشیانۀ طوبا نماندم از سرِ ناز
نه خاکیم که به زندانِ خاک‌دان مانم

ز جویبارِ محبت چشیدم آبِ حیات
که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم

چه سال‌ها که خزیدم به کنجِ تنهایی
که گنج باشم و بی‌نام و بی‌نشان مانم

دریچه‌هایِ شبستان به مهر و مَه بستم
بدان امید که از چشمِ بد نهان مانم

به امنِ خلوتِ من تاخت شهرت و نگذاشت
که از رفیقِ زیانکار در امان مانم

به شمعِ صبحدمِ شهریار و قرآنش
کزین ترانه به مرغانِ صبح‌خوان مانم

حداقل دانسته‌ام تویی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:29

دقت کرده‌ای؟! تا می‌خواهی منطقی عکس‌العملی نشان دهی می‌گویند: هیس!! آرام... منطقی باش! و سال‌هاست به‌نام یک آدم بسیار منطقیِ آرام به زمین و زمان لبخند می‌زنم!
منطقی خواهم ماند اما.. تو این‌گونه نباش راحت حرف‌هایت را باز گو حتی با فریادی رعد‌آسا.
از سکوتِ بسیارم احتمالِ فرضی صادر کرده‌ام که خواب تو را ربوده و نمی‌بینی‌ام. راستی؛ آرامشِ این روزهایم را باید قدردانِ بی‌رحمی‌های تو باشم یا شکسته‌شدنِ خودم..؟!
نمی‌دانم.. فقط حداقل دانسته‌ام تویی.

فرود آ ای عزیز دل

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:28

چو بستی در برویِ من به کویِ صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقشِ تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده‌دل‌تر بود و با ما از تو یک‌رو تر
من این‌ها هر دو با آئینۀ دل روبرو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگِ صبوری را
ز حالِ گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیزِ دل که من از نقشِ غیرِ تو
سرایِ دیده با اشکِ ندامت شست‌و‌شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیشِ چشمِ من می در سبو کردی
من از بیمِ شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراجِ عشق و تاراجِ جوانی وحشتِ پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن‌ها
که من پیوندِ خاطر با غزالی مشک‌مو کردم

قهوه‌نوش چشمانت

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:26

نفسی برایم هست از این‌همه دوندگی..؟

نازنین؛
قهوۀ چشمانت را که بنوشم
می‌شوم همان آسمانِ آبیِ آرام.

برای گرفتنِ دستانت توی هوا چنگ می‌زنم
اما..
سردی فضای سکوت
روی دستانم می‌کوبد!

با رویای
یک فنجان از قهوۀ چشمانِ تو از دستِ حضورت
از خواب می‌پرم.

ماندن یا نماندن  

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:25

«ماندن یا نماندن
سؤال این نیست
آی که چشم‌های تو می‌گویند: بمان!
می‌مانم
حتی اگر جهان را
بر شانه‌های خستۀ من
آوار کرده باشی.»

نام تو آسمان است

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:22

«بادی از شمال غربی می‌آید و
بوی شانه‌های تو را
دارد
دیوارهای سیمانی را
ویران می‌کند
آن‌گاه
با گردبادی از نام‌هایت
می‌چرخم
و چرخ
چرخ
چرخ‌زنان
با شوق و با غبار
و با امید و شب
می‌آمیزم
و در هوای تو
از خاک و خار
کنده می‌شوم
نامت
این‌بار
آبی‌تر و زلال‌ترین نام
در بین نام‌های جهان است
این‌بار
ای یار!
نام تو، آسمان است.»

خاکستر رُز

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:20

ـ خیر نمی‌شه، همینه که هست، می‌خوای بخواه،
نمی‌خوای ناراحتی به سلامت، این‌همه میز خالی توی سالن هست.
شاهین با دلخوری از پشت میز بلند شد و گفت:
ـ خیلی خوب. این‌قدر قارقار کن تا نفست بند بیاد.
بعد رو به فرزاد ادامه داد:
ـ تو هم این‌قدر به قارقاراش گوش بده تا دلت باز شه و سر کیف بیای.
فرزاد پوزخندی زد و گفت:
ـ همین کارم می‌کنیم. لاک‌پشته گفت که تا کور شود چشم هر آن که نتواند دید.
از تعجب دهنم باز مونده بود.
طرز صحبت‌شون اصلا به نظر شوخی نمی‌یومد حیرت‌زده گفتم: فرزاد.
شاهین با عصبانیت صندلی رو با سر و صدای زیاد کنار کشید و گفت:
ـ پاشو بیا خانم مهدوی اینجا دیگه جای ما نیست.

› کتابِ خاکستر رز
› نوشتۀ تهمینه کریمی › نشر علی

آمدم یک‌ دم مهمانِ دلِ خود باشم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:55

دارم شبانه‌هایم را با قیصر قدم می‌زنم. او می‌خواند و من گوش می‌کنم. شبانه‌هایی که با بالشی از دیوان قیصر زیر سرم و صفحۀ باز شدۀ «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد..» دیوان حافظ بر روی سینه‌ام به خواب می‌روم... دیشب قیصر برایم این بیت را زمزمه کرد: آمدم یک دم مهمانِ دلِ خود باشم.. ناگهان سوگ شد این سورِ شب عید چرا؟

مشتم را بگیر

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:53

باید یکی باشد؛ وقتی از درد مشت بر بالش کوبیدم مشتم را در دستش بفشارد و نگذارد بغض‌هایم از بی‌طاقتیِ درد شکسته شود.

خدا قوت نباشی خسته ای ماه

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 18:14

نشسته برف پیری روی مویت، دلم می‌خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است، بیا تا خانه بوی نان بگیرد

بهاران است و تصویری ندارد، پدر پاییز تقصیری ندارد
نمی‌خواهم که در این فصل غربت، دل پرمهرت از آبان بگیرد

غریب و خسته و بی‌سرپناهم، سیاه است آسمان بخت‌گاهم
برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد

پدر اندوه در دل‌ها زیاد است، سر راه تو مشکل‌ها زیاد است
بگو کی می‌رسد از راه آن روز، که بر ما زندگی آسان بگیرد

خدا قوت نباشی خسته ای ماه، از این دنیای تاریک و پر از آه
خدایِ یوسفِ افتاده در چاه، تقاصت را از این زندان بگیرد

خدا را شکر اگر امروز غم هست، حرم هست و حرم هست و حرم هست
خودت گفتی به من امکان ندارد، دل سادات در ایران بگیرد

شبت خوش باد و روزت خوش

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 18:12

درود ای قاصد فردا، شبت خوش باد و روزت خوش
نه انشایی و نا افشا، شبت خوش باد و روزت خوش

وداع ای رفته شیرین، شبت خوش بود و روزت خوش
درود آینده زیبا، شبت خوش باد و روزت خوش

چه می‌رقصی درون خانقاه سینه روز و شب
دل ای دل! سالک تنها! شبت خوش باد و روزت خوش

اگرچه زیر دست توست نتوانی چشید آخر
از این قند و از آن حلوا، شبت خوش باد و روزت خوش

چه عطرافشان، چه بوگردان، چه جاناجان محبت رفت
به یادش نیست سلمنا، شبت خوش باد و روزت خوش

به قلب من که چون ممنوع‌گاه است عین کاو پیغام
اجازت خواستی، فرما، شبت خوش باد و روزت خوش

همه دل باد ملک تو، همه گل باد ملک من
به زیر گنبد مینا، شبت خوش باد و روزت خوش

محبت‌نامه‌های من به عنوان بنی‌آدم
در آن بالا بشد امضا، شبت خوش باد و روزت خوش

باید یکی باشد فقط یکی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳. ساعت 18:1

«باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که تو را به وقت‌هایی که می‌داند خوب نیستی و حوصله نداری بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکی یکجایی هست که هنوز دوستت دارد.. باید یکی باشد که ببینی که چقدر برایش مهم است همین یکذره بهتر و بدتر شدن‌هات... باید یکی باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوی خود!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که حتی دو دقیقه زودتر خوب‌شدن حالِ دلت را ببیند... باید یکی باشد که ببینی چقدر برایش فرق می‌کنی و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است... باید یکی باشد که به یادت بیاورد که برای یکی فرق داری. باید آدم برای یکی فرق داشته باشد، فقط برای یکی؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است...! و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می‌کنم همه‌مان یک مُشت در شلوغی بی‌پناه و بی‌اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجای جهان برنمی‌خورد هر بلایی هم که سرمان بیاید... باید یکی، فقط یکی، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهم‌ایم!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را...»

خسته‌دلان

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:51

«حافظ وصــــال می‌طلبد از ره دعـا
یا رب دعای خسته‌دلان مستجاب کن»

عشق است که فرمانده است

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:12

گویی نه زمستانم، برف این‌همه بارانده است
سرمایِ زمستان را، گرمایِ تو تارانده است

هر کس که تواَش بُردی، تا مقصدش آوردی
واماندۀ تو، امّا، از قافله وامانده است

دستِ تو که صد شادی با من به نوازش داد
گویم به دعا کز درد آزرده مباد، آن دست

ای دوست! دلم را باش، وقتی که چنین قَلّاش
دست از همۀ عالم، غیر از تو برافشانده است

جز عشق چه نامش هست؟ ـ وز ناب‌ترین جامش ـ
این جرعه که جان با تو نوشیده و نوشانده است

من گوش چرا دارم، تا عقل چه می‌گوید
در خطّۀ ما اینک، عشق است که فرمانده است

این عشق نه امروزی است در من که دلم انگار
هر نامه که می‌خوانده است، با نامِ تو می‌خوانده است

بر من بوز و با خود، بردار و ببر، ای عشق!
خاکسترِ سردی را کز عقل به جا مانده است

در من، هزار چشم نهان، گریه می‌کنند

به‌قلمِ‌ آسمان‌ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:10

چشمان تو که از هیجان گریه می‌کنند
در من، هزار چشم نهان، گریه می‌کنند

نفرین به شعرهایم اگر چشم‌های تو
این‌گونه از شنیدنشان گریه می‌کنند

شاید که آگه‌اند ز پایان ماجرا
شاید برای هر دومان گریه می‌کنند!

بانوی من! چگونه تسلّایتان دهم؟،
چون چشم‌های باورتان گریه می‌کنند

پُر کرده کیسه‌های خود از بغض رودها
چون ابرهای خیس خزان، گریه می‌کنند

وقتی تو گریه می‌کنی ای دوست! در دلم
انگار، ابرهای جهان، گریه می‌کنند

انگار با تو، بار دگر، خواهران من
در ماتم برادرشان گریه می‌کنند

در ماتمِ هزار گل ارغوان مگر
با هم، هزار سرو جوان گریه می‌کنند

انگار، عاشقانه‌ترین خاطرات من
همراه با تو، مویه‌کنان گریه می‌کنند

حس می‌کنم که گریه، فقط گریۀ تو نیست
همراه تو، زمین و زمان گریه می‌کنند

با من حرف بزن

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه ششم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:48

نازنین..
برایم ثانیه بوی قرن می‌دهد
آنگاه که در ازدحام آمدن‌ها و رفتن‌ها
تو را در میانِ
این بی‌خبرانِ از عشق،
از عطرِ خوشِ آشنایی،
در سرای دل نمی‌بینم.‌.

ردپایت گم شده.

با من حرف بزن
غرق در دریای سکوت
نگذار در تنهایی خود فرو روم.

پس آروم باش لطفا!

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه ششم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:46

یکی از بهترین راه‌های پس‌زدن و متوقف‌کردن نگرانی، "اعتماد کامل به مدیریت عالی خداوند در زندگی‌ات" است. و نیز "در زمان حال زندگی‌کردن" است. همیشه در زمانی‌که در آن به سر می‌برید زندگی کنید. بیشتر نگرانی‌های ما در زندگی زمانی سراغ ما می‌آید که به آینده‌ای که هنوز پیش نیامده فکر می‌کنیم. آینده‌ای در ذهن خود می‌سازیم که گاهی هرگز اتفاق نمی‌افتد. پس آرام باش.

باید امشب بروم

به‌قلمِ‌ آسمان‌ شنبه ششم دی ۱۳۹۳. ساعت 3:51

«بویِ هجرت می‌آید:
بالشِ من پُرِ آوازِ پَرِ چلچله‌هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسۀ آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
...
باید امشب چمدانی را
که به اندازۀ پیراهنِ تنهاییِ من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعتِ بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
...
کفش‌هایم کو؟»

🎶 زمستون 🎶 با صدای مهدی یراحی

خوش گذشت!

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:35

امروز چه‌قدر خندیدم! جمعه بود؛ پسر و همسرم زودتر بیدار شده بودند و صبونه رو حاضر کرده بودند. پسرم از پذیرایی صدام کرد، حالم خوب نبود سرم درد می‌کرد جواب ندادم دلم می‌خواست بخوابم و خوب بشم. همسرم اومد صدا کرد. به‌احترامش بیدار شدم اما نگفتم حالم خوب نیست.
امروز مهمونی دعوت بودم و هنوز نتونسته بودم کادو بخرم. دو ساعت گذشت باز حالم بد شد و گفتم وقت دارم پسرمم بازی می‌کرد پس خوابیدم چشم باز کردم داشت دیر می‌شد اما هنوز بهتر نشده بودم حتی بدتر. اهمیت ندادم بلند شدم کمی به کارام رسیدم و حاضر شدم.
چه‌قدر در خیابان قدم‌رو رفتم تا ماشین رسید. هوا آفتابی و کمی سرد بود. باز دیر شده بود از کادو‌گرفتن منصرف شدم و به یه جعبه شیرینی اکتفا کردم. خانواده دور هم بودیم و چه‌قدر خندیدیم و سربه‌سر بچه‌ها گذاشتم. آخرِ مهمونی نشسته بودم تا همسرم از سر کار برگشته بیاد دنبالم. همه خسته روی مبل‌ها نشسته و چشم‌شون به تلویزیون بود. دیدم کسی حواسش نیست چشم رو هم گذاشتم و خوابیدم :)

قدِ تنهایی‌های من

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 18:3

«بندِ دلِ من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست‌داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!
از شعبده‌باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست‌هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل‌کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
یا گیرم این لبخند لعنتی‌ات
سوژۀ معروف‌ترین نقاشِ قرنِ بعد شود
با این‌ها
چیزی از قدِ تنهایی‌های من
آب نمی‌رود عزیزم
و هنوز
شب‌ها
روی شعرها غلت می‌زنم!»

یا رب مباد

به‌قلمِ‌ آسمان‌ جمعه پنجم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:45

یا رب مباد کز پا جانانِ من بیفتد
درد و بلایِ او کاش بر جانِ من بیفتد

من چون ز پا بیفتم درمانِ دردِ من اوست
درد آن بُوَد که از پا درمانِ من بیفتد

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه‌ام ز چشمِ گریانِ من بیفتد

ماهم به انتقامِ ظلمی که کرده با من
ترسم به دردِ عشق و هجرانِ من بیفتد

از گوهرِ مُرادم چشمِ امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامانِ من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوایِ سامان
گردون کجا به فکرِ سامانِ من بیفتد

خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پَری به دستش دیوانِ من بیفتد

بندِ دلِ من.. به لبخندِ تو

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:43

«بندِ دلِ من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست‌داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!
از شعبده‌باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست‌هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل‌کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
یا گیرم این لبخند لعنتی‌ات
سوژۀ معروف‌ترین نقاشِ قرنِ بعد شود
با این‌ها
چیزی از قدِ تنهایی‌های من
آب نمی‌رود عزیزم
و هنوز
شب‌ها
روی شعرها غلت می‌زنم!»

ردپا

به‌قلمِ‌ آسمان‌ پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳. ساعت 16:5

«ناگهان روزی می‌آید
که سنگینی رد پاهایم را
در درونت حس می‌کنی
رد پاهایی که دور می‌شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت‌فرساتر خواهد بود.»

این همان دلدادگی‌ست

به‌قلمِ‌ آسمان‌ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳. ساعت 15:22

وقتی دو نفر برای هم مهم باشند؛ به‌خاطر مهر و علاقه‌ای که این وسط وجود دارد، هم زیاد پیش می‌آید که از هم دلخور می شوند و می‌رنجند هم خیلی زود رنجش‌ها و کدورت‌ها را فراموش می‌کنند. اگر برای هم مهم نبودند؛ با بی‌تفاوتی از حرف‌ها و رفتارهای یکدیگر می‌گذشتند مثل دو تا آدم غریبه.
وقتی یک زن به حرف طرف‌مقابلش اهمیت می‌دهد و به‌راحتی از ذهنش نمی‌رود، به‌خاطر مهر و علاقه و محبت قلبی اوست، نه گیردادن‌های بی‌مورد، نه حساسیت‌های بی‌مورد، نه الکی ذهن را درگیرکردن. به آن فکر می‌کند و اهمیت می‌دهد و دنبالش را می‌گیرد؛ چون طرف‌مقابلش خیلی برایش مهم است. این تعبیری از همان عشق است.
و به‌خاطر این عشق نمی‌خواهد کوچک‌ترین ناراحتی و دلخوری ایجاد شود. یک مرد هم همین‌طورست. وقتی از حرف و رفتار طرف‌مقابلش دلخور می‌شود؛ سکوت می‌کند و ناراحت است. اگر طرف‌مقابلش برایش مهم نبود اصلا اهمیت نمی‌داد رها می‌کرد و از آن می‌گذشت.
درواقع دو نفر که عاشق می‌شوند زیاد نسبت به هم دچار سوءتفاهم می‌شوند. البته خیلی زود هم همه‌چیز را فراموش می‌کنند. این همان دلدادگی‌ست.

گل‌ها همه آفتابگردانند

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:47

«اما
با این‌ همه
تقصیر من نبود
که با این‌ همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلا نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ‌کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!»

› گل‌ها همه آفتابگردانند
› سرودۀ قیصر امین‌پور › نشر مروارید

یک روز زمستونی پرکار

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:57

امروز بعد از مدت‌ها رفتم خرید. هوا آفتابی بود و زیبا. گول هوای آفتابی رو خوردم و لباس‌ گرم نپوشیدم، نیش سرما اذیت کرد ولی عادت دارم. چند وسیله‌ی جدید واسه خونه خریدم. خانوما از خرید چیزای تازه به وجد میان.
بعدازظهر که برگشتم خونه، خسته بودم اما باز سرگرم کارای خونه شدم تا الان که شام رو گذاشتم دیگه از خستگی نتونستم رو پا بند شم و به بهونه‌ی استراحت روی صندلی نشستم و کامپیوترم رو روشن کردم.
می‌خوام امشب همه‌ی کارام تموم شه تا بتونم آخر شب روی یادگیری تمرکز کنم. این وروجک سربه‌هوام اصلا همکاری نمی‌کنه.
هووم.. عطر غذا خونه را برداشته. ✨

وای که چیست عاشقی

به‌قلمِ‌ آسمان‌ سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:33

بر دلِ خونِ من دَمی، دیده نظر نمی‌کند
بر لبِ خشکِ من نَمی، دیدۀ تر نمی‌کند

سوخت ز عشقش این جگر، نیست مرا ز خود خبر
آهن و آتشم دگر، هیچ اثر نمی‌کند

گردۀ باد زینِ من، کینۀ خصم دینِ من
سینۀ آهنینِ من فکرِ سپر نمی‌کند

خونِ گلویِ عاشقان، آبِ وضویِ عاشقان
زانکه به کویِ عاشقان، عقل گذر نمی‌کند

بیهده نیست عاشقی، وای که چیست عاشقی
بی‌خبری است عاشقی، عشق خبر نمی‌کند

جمله زبان و بی‌سخن، سوز چو شمع و دم مزن
جز به درونِ خویشتن، شمع سفر نمی‌کند

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳. ساعت 23:23

«سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دستِ محبت سویِ کس یازی
به اکراه آورَد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاهِ سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیشِ چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسایِ پیرِ پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمانِ هر شبت، لولی‌وشِ مغموم
منم من، سنگِ تیپاخوردۀ رنجور
منم، دشنامِ پستِ آفرینش، نغمۀ ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان‌ست

من امشب آمدَستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سردِ زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان
نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین
درختان اسکلت‌های بلورآجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.»

› کتابِ زمستان › مهدی اخوان‌ثالث › ص ۹۷

سایه‌بان

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳. ساعت 17:28

زندگی را سایه‌بانی لازم است
از سوز آفتاب که کم آوردی
کار و بار را رها کنی
بروی در خنکی سایه‌بان لم دهی
چشم بر هم بگذاری و
از سر لبخندِ آسودگی بگویی:
لحظه‌ای بی‌خیالِ زندگی..

حال که بر این خنکی تکیه داده‌ای،
دوست داری در سکوت
هی حرف بشنوی
هی حرف بشنوی و حرف بشنوی
اما نمی‌شنوی..

شاید هم جهان
به یاد فیلم‌های جنایی
چون اسحله‌ای مجهز به صداخفه‌کن شده!

گل‌ها همه آفتابگردانند

به‌قلمِ‌ آسمان‌ دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳. ساعت 10:26

«اما
با این‌همه
تقصیر من نبود
که با این‌همه...
با این‌همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلا نه تو، نه من!
تقصیر هیچ‌کس نیست

از خوبی تو بود
که من
بد شدم!»

› کتاب گل‌ها همه آفتابگردانند
› سرودۀ قیصر امین‌پور › نشر مروارید

تو یکی نِه ای هزاری تو چراغِ خود بیفروز
شجاع نباشی مُردی.
نوشته های تازه